یاد ایل قشقایی و یاد کودکی ها
به ياد آر زماني كه ما كودكاني ساده بوديم،شادي را شاعرانه فرياد مي كرديم و در پرشهاي كودكانه مان ذوق را تكرار مي نموديم،لگدكوب لحظات شاد زمانه بوديم و دوره گرد كوچه هاي بي خيالي .
جستجوگر بهانه های تازه و تکرار کنان لبخندهای عاشقانه بوديم.در ازدهام آرزوهای خويش گم می شديم اما رد پايمان درميدان شاديها و خنده ها پيدا بود.
در کوههای آرزو حاضر،در دشتهای بازی حاضر،در تقسيم شادی های ديگران حاضر ،اما در کوير غمهايشان غايب، از شادی همه چیز و همه کس شاد،و از غم همه چیز و همه کس بی خبر.
همیشه در جستجو،در جنب وجوش و خروش!
از پرواز پرستوههای پاييزی خبر به شقايق های شکفته بهاری می برديم،خاطره خوب بارانهای بهاری را به دشت بهانه های مردادماه هدايت می کرديم.يادگار ساده سايه های تابستان را به گرمای پتوهای زمستان پيوند می زديم،تلاش و بيداری را به سادگی به ابتدا و انتهای خوابهای شيرين خود وصل می کرديم.
زخم زمانه را در زير زبان زرنگی هايمان پنهان مي کرديم، ديدگانمان به ديدار بی نهايت افقها مهمان بود. کاری به آمدن هميشگی آفتاب نداشتيم و ربطی به رفتن مهتاب نمی ديديم،سبزه را آنگونه که بود می ديديم و سيب را آنگونه که می خواستيم می چيديم.
در تقسيم لذتهايمان بين سيب وستاره فرقی نبود.لبخند شادي هايمان را ازلابلای دندانهای شيری افتاده وخالی با ولع تمام نوش می کرديم.دروغ در دايره ديدار دوستانه مان جايي نداشت،آمد و شدمان در کلام حقيقت به هم زياد و توقع مان در تعارف روزانه کم بود.
هر نگاه صادقانه ای که می رفت نگاه منتظری می آمد،هر سلامی که جاری می شد جواب بهتری بازتاب داشت.با خستگی و تنبلي بيگانه و در دوستی و عشق يگانه بوديم.
برای پريدن از ديوارِ بازی به سمت شادی ديگران اجازه لازم نبود،برای شادی نياز به تجهيز خيال خاطره های خوب نبود،برای ورود به شهر گريه هيچ کليد کارآمدی لازم نبود.
اکنون ما بازيگر بازيهای پست زمانه گشته ايم، برای هر کلام ناقصي کليد تمام عياری لازم است،برای ارتباط ساده خواب و بيداری هزار دليل موجه لازم است.برای يک پرش شادمانه از جويبار خواهش ها ،صد بهانه نياز است،برای يک لبخند ساده از تمام عضوهای بدن و آدمهاي بی شماری اجازه لازم است،
حتی برای خوردن يک کتک کامل بهانه های بی شماری بايد داشت،ما بزرگان چه گنهکاران کهنه کاری بوده ایم؟!
كاش حضور دوباره رويا کافي بود تا همان کودک ٦ساله، شانه به شانه آسمان باشم با لبخندی به غرش رعد و سلامی ساده و کلامی الکن که فقط ذوق را تكرار كند.
نه تکامل تازه عقل را می خواهم نه ازدهام عمر بيهوده را ، می خواهم همان تازه وارد به دنيای بی خيال کودکی باشم، پاها در زمين،دست در هوا ،سر به ستيز ستاره بسايم.همان کودک، شاه شادمانی ها،امپراتور اميدواريها،همان مالك آرزوهای کوچک و بی پايان.
ای کودکی،ای تغافل ساده عقل،اي حجم متراكم شادي، مطمئن باش در تقابل یاد تو و اين زمانه زيرک! تو را برخواهم گزيد و يادت را هرگز از ياد نخواهم برد.
ای بارش بي نهايت شوق
ای تابش بي كرانه مهر
برسپيدی اشتياق ديروزمان باريدي
تا سبزي تكامل فرداهايمان بتاب
كه تو تنها ترين عصمت يادگار قرنهايي
کاش می شد به دشت پرسه های بی خيالی تو بکوچم،
آنجا که بوی هجرت هزاره رويا را می دهد.
گچساران- دیماه1384
کرامت نظری آرخلو
تماس:09179408934