(مهمان کودکی خویشتن)
از مجموعه خاطرات کودکی -شماره8
ديشب مهمان عزيزی از
دی ماه هفت سالگی داشتم،
از آخرين پنجشنبه پاييزی ذهن!
ژاکتی نقشينه بر تن،
کلاهی پشمينه برسر،
کفش کتانی از کدورت گلهای بارانی به پا
گونه هايی سرخ و يخ کرده از سرمای دی ماه
با سوزش باد سحرگاهی آشنا.
از تمنای تکرار تنهايی لبريز
با کوله باری از ترانه های شاد!
شادمانه به مهمانی بزرگی های خويش آمده بود!
از خویش گفت و از من خویشتن!
می گفت در کشاکش مسيرخود
مردی را ديده است که
به تعالی روح می رفته.
اما هنوز به کوه می انديشيده
مردی که از ظرافت باران برخاسته
اما به انعکاس دشتهای تشنه نشسته است!
می گفت آرزوهايش را
در آبگرد هفت رودخانه شسته
اما هنوز نقشی از تلاطم لحظه ها
درچين خاطراتش پنهان است
و طعم طراوت رویا را می دهد.
صادقانه بگویم کودکی!
از آن پسين پاورچين پنجشنبه ارديبهشت
که بی بهانه قدم در قامت استوار آن بلوط کهنسال گذاشتی
از آن خطی که در صميميت سيال چشمه بر هم زدی
منتظر خطی يا کلامی از تو بوده و هستم
كاش تو را گم نمی کردم،کودکی!
هزار بار گفتم:
از دريچه نيمه باز حوصله گذر نکن!
از تعارف متعارف بفرمای ساده
و لفظ پر تکرار شادی
چيزی مگو!چيزي مپرس؟
گفتم از گويش نابهنگام آرزو
حرفی نزن!
هی از حضور خسته بيداری خويش، نپرس
هی از انعکاس آرزو در کرانه های دور، نگو
اما
دلتنگی هاي باورت را بهانه کردی و رفتی!
من اين بهانه بی گذر
نشستن و برخاستن با یاد تو را
به هيچ قيمتی نمی فروشم.!
درست است!
درست است!
من گاهی کلمه کم می آورم!
تا در صميميت صحبت يک لحظه
زخم پنهانم را درمان کنم
اما!
از ميان همه واژه های نشسته در لفظ کلام،
تو را بر خواهم گزيد ای ترديد ساده كودكي،
که تو تنها يادگار جاودانه قدمهای ارديبهشت
و درختان کنار و هجرت همواره ای:
همین بس است!
همین خوب است!
کرامت نظری
ماهشهر- دی ماه 1384