كودكي يادت به خير!
كودكي يادت به خير!
روزهاي شادت به خير!
به هر باد آرزویی مي پريدم
هر لبخندي را مي بلعيدم!
زمين در هجوم قدمهايم گم مي شد
تا ته كوچه ذوق مي دويدم!
ساعتها در پشت يك بهانه مي گريستم
يا تمام شوق را يك لحظه مي خنديدم!
شادي،بهترين بازي من بود
خنده، عشق آغازي من بود!
فکر من فقط آب و نان بود
بر دلم شادي مهمان بود!
عيد هميشه رنگ نور بود،
وسعت لحظه هايم چه پرشور بود!
چشمه دل همواره جوشان بود
رود آرزو همیشه خروشان بود
زندگي از غصه عاري بود
همه فصلش يادگاري بود!
عيد فصل بارش بود،
شادي غير قابل شمارش بود!
فرياد شادي تا دورها ميرفت
به گوش پروانه ها و زنبورها مي رفت!
هيچ فصلي در ذهنم لذت بهتر نداشت
بهار از زمستان چيزي سرنداشت!
زندگي فقط بازي و خواب بود
لذت غذاهاي ناب بود!
گرمی تابستان و کار من
شنا در برکه های آب بود!
پاهايم در حسرت دويدن بي تاب بود
همه شبهايم گويي مهتاب بود!
تير و كمان به دستم آشنا بود
سنگ، هر روز در پي گنجشكها بود!
زندگي پر رنگ ترين رويا بود،
مجموعه عروسكها بود!
توپ و كفش و بازي بود،
كودك ذوقم از همه راضي بود
محبت شامل حال من بود
آسمان آبي مال من بود!
اوج شادي آغوش پدر بود
ابتداي خنده دامان مادر بود!
زندگي صداي تاك تبرها بود
چوب و سنگ و صنوبرها بود!
شادی ما ، کم و بیش نداشت
روزگار، کنایه و نیش نداشت!
غصه و غم برایمان غریبه بود
ربطی به قوم و خویش نداشت!
كتاب زندگي يك صفحه داشت
هر صفحه يك کلمه بيش نبود!
جز، شوق:شوق:شوق!؟
روح من غیر از بازی، کار نداشت
افکارم ، واژه تکرار نداشت!
اکنون هوا کمی سرد شده
دل کوچکم ، پر درد شده!
سبزی رنگ دلم هم زرد شده!
درس دیروز عاشقی ام از یاد رفته
ورقهای شادی ام برباد رفته!
کاش می شد کودکی ها را مرور کرد
آهسته از کوچه اش عبور کرد!
یا در خواب، کودکی ها را دید
بوسه ای از شادی آنها چید!
کرامت نظری آرخلو
تماس 09179408943
**قسمتی از شعر شماره 4 از مجموعه ده گانه کودکی مربوط به اینجانب که در سالهای 1381-1385 سروده شده است.